در تاریخ از این مرد بزرگ و آزادمنش، گفتوگوی شجاعانهای در مجلس معاویه آمده که نشانگر شهامت و توانمندی، استواری ایمان و اعتقاد به روز بازپسین و عمق پروا و آزادگی و بها ندادن وی به زورمداران و خودکامگان روزگار است. در کنار این ویژگیهای عقیدتی و اخلاقی باید درستاندیشی و زیباگویی و قدرت سخن سنجی و سخنوری و آراستگی به فرهنگ و ادبیات مترقی را نیز بر آن امتیازات افزود.
دانشمند نامدار اهل سنت، ابنابیالحدید در این مورد از مدائنی آورده است:
روزی نزد معاویه بودم که گروهی، از جمله مشاور او عمروعاص هم حضور داشت. گرم سخن بودیم که به ناگاه فرمانده گارد ویژه کاخ به معاویه گزارش داد که مردی به نام عبدالله بن جعفر آمده است.
معاویه گفت: کدام «عبدالله»؟
او گفت: «عبدالله»، فرزند «جعفر طیار.»
«عمروعاص» گفت: به خدا سوگند در این نشست، حال او را میگیرم و شخصیتاش را خراب میکنم.
معاویه گفت: مبادا با او درگیر شوی، که تو توان رویارویی با او را نداری و به جای تحقیر او، ممکن است در فرجام کار، فضیلت و امتیاز تازهای از او آشکار شود، در این هنگام بود که «عبدالله» وارد شد و معاویه از روی ادب و احترام او را نزد خود جای داد.
وزیر بی فرهنگ و فرومایه معاویه به منظور تحقیر آن میهمان بزرگمنش، رو به تاریکاندیشان مجلس نمود و با دروغ بافی و عیب تراشی به امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، که عموی «عبدالله» و پدر همسرش بود اهانت کرد. از بیپروایی و بیشرمی «عمرو»، رنگ چهره آن مرد فرهیخته و پروا پیشه دگرگون و آثار خشم در چهرهاش هویدا شد. برای پاسخگویی و دفاع از حق و عدالت از تخت خویش پایین آمد، که وزیر معاویه وحشت نمود و گفت:
«عبدالله!» آرام، آرام چه خبر است؟
او دلیرانه خروشید که: ای بی مادر! ناجوانمردی و بیشرمی تا کجا؟ آن گاه این شعر را سرود:
«أَظُنُّ الحِلْم دَلَّ علیَّ قومی
و قد یُسْتَجْهَل الرجلُ الحَلیم؛ (1)
چنین می پندارم که بردباری بسیار من، نابخردان را بر اهانت بر من و بستگانم جسور ساخته است!»
آری، گاهی انسان بردبار و بزرگ منش، مورد هجوم و اهانت مردم بی فرهنگ و تاریک اندیش قرار میگیرد. سپس آستین ها را بالا زد و ضمن آمادگی دفاعی، رو به سرکرده استبداد نمود و گفت:
«هان ای معاویه! تا کجا ما باید خشم خود را از بیشرمی و بیداد تو و یاران فرومایهات فرو خوریم؟ و چقدر باید بر بیادبی و بدزبانی و منش زشت و بیدادگرانه شما شکیب ورزیم؟
مادرت به عزایت بنشیند! اگر دین و آیین نداری تا تو را از گناه و زشتگویی باز دارد، آیا ادب و اخلاق انسانی و فرهنگ نشست و برخاست با دیگران، تو را برنمیانگیزد که از یاوهگویی همپالگیهایت جلوگیری نمایی و به آنان اجازه ندهی تا با زبان اهانت، احساسات کسانی را که بر تو وارد شدهاند جریحهدار نسازند؟
به خدای سوگند اگر رشتههای خویشاوندی تو را به شایستگان پیوند میداد و یا انگیزهای برای دفاع از اسلام راستین میداشتی، به فرزندان کنیزکان و بردگان بیفرهنگ و بیریشه و تبار عرب این گونه میدان نمیدادی که بر آبرو و کرامت همشهریان و سالار مردمت اینسان بیشرمانه بتازند.
آری، شکوه و عظمت شرافتمندان روزگار را جز فرومایگان بیآبرو نادیده و ناشناخته نمیانگارند.
بیگمان تو فرومایگان و بیخردان قریش را میشناسی، مبادا که گناه و بیداد و ریخته شدن خون مردم به دست تو و جنگ با امیر مؤمنان امام علی علیهالسلام کارت را به چنان کوردلی و رسوایی بکشد که هماره راه رستگاری را در دشمنی با آن نماد عدالت و میزان حقیقت و سمبل آزادی و آزادگی بپنداری.
ای معاویه! به شاهراه حق و عدالت درآی، که بیراهه روی و فرورفتنت در دریای گمراهی و تاریکی بسی به درازا کشید؛ اینک اگر همچنان بر تاریک فکری و زشتکاری و ستم بر خود و دیگران پای میفشاری و اگر بر آن هستی تا در همان بیراههای که گام سپردهای به پیش تازی، پس ما را از شنیدن این زشتگوییها معاف دار، به خدا سوگند که ما به دلخواه خود به سوی تو نیامدیم، بلکه ناگزیر از آمدن بودیم چون بدبختانه، کار مردم به دست توست.
سپس افزود: اگر مرا بر نشستن و شنیدن آنچه تحمل آن را ندارم ناگزیر سازی، در آن صورت، منش و رفتاری از من نخواهی دید که شادمان گردی، بلکه اخلاق و کرداری خواهی دید که تو را ناراحت کند و آن گاه برخاست تا کاخ فریب و بیداد را ترک کند.»
معاویه گفت: «عبدالله! تو را به خدا سوگند بنشین. خدا لعنت کند آن کسی که تو را به خشم آورد. آن چه گفتی پذیرفته است و انتظارت بجا و برآورده؛ چرا که اگر شکوه بسیار و جایگاه بلندت هم نبود، باز هم سیما و منش ستایش برانگیزت برای ما کافی است که حرمت تو را پاس داریم و بدانیم که تو فرزند آن قهرمان نامداری هستی که خدا به پاس دلاوری و فداکاریش در میدان مبارزه و شهادت، به او دو بال ارزانی داشت تا در بهشت پرواز نماید. افزون بر همه اینها، تو خودت هم سالار پراعتبار بنیهاشم هستی.»
اما عبدالله در پاسخ او گفت:
«معاویه! نه من سالار بنیهاشم هستم و نه هیچ کس دیگر، بلکه سالار گرانقدر بنیهاشم حسن و حسین علیهماالسلام هستند.»
معاویه گفت: «عبدالله! تو را به خدا سوگند که هر خواستهای داری بگو که برآورده است؛ گر چه به بهای همه ثروت و امکانات من باشد.»
اما آن مرد آزادمنش گفت:«در این شرایط هیچ خواستهای ندارم.»
آن گاه حرکت کرد و معاویه در حالی که با دیدگانی بهت زده و نگران او را بدرقه مینمود، گفت:
«به خدای سوگند گویی او در سیما و منش و راه رفتن بسان پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. ای کاش او در پربهاترین امکانات زندگیام شریک و همدل و برادرم بود.»
آن گاه رو به عمروعاص که آن رسوایی را به بار آورده بود، نمود و گفت:
«فکر میکنی چرا عبدالله ما را از هم سخنی و همنشینی تو هشدار میدهد.»
او پاسخ داد: «دلیل این هشدار بر تو روشن است و نیازی به پاسخ من نیست.»
معاویه گفت:«گویی منظورت حاضرجوابی و سنجیدهگویی اوست، اما نه، به خدای سوگند که راز هشدارش از همنشینی با تو، نه این، بلکه او تو را خوار و بی مقدار ساخت و درخور گفت و شنود ندید، آیا ندیدی که پس از جسارت تو به جای اینکه با تو سخن گوید، مرا مخاطب ساخت و به تو بهایی نداد؟»
عمرو گفت: «آیا میخواهی پاسخی را که برای او آماده ساختهام بشنوی؟»
معاویه گفت: «برو پاسخ او را به خودش بده، که وقت پاسخ گذشت. آن گاه معاویه برخاست و مجلس هم به هم خورد.» (2)
1) شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، ج6، ص 296.
2) زینب الکبری، جعفر نقدی، ص 78، ریاحین الشریعه، ذبیحالله محلاتی، ج3، ص 212.