جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

شهادت پدر (3)

زمان مطالعه: 6 دقیقه

زینب کبرى سلام‌الله‌علیها در کوفه، شاهد و ناظر بود، چه پیمان‌شکنی‌ها، حیله و نیرنگ‌ها و بى‌انصافى‌ها که ناکثین و قاسطین و مارقین و کوفیانِ سست عهد و پیمان‌شکن، در حق علىّ مرتضى علیه‌السلام روا داشتند.

او شاهد بود وقتى پدرش حکمرانان فاسدى را که در حق مسلمین ستم روا مى‌داشتند و با اسلام راستین، بیگانه بودند، از حکمرانى عزل و به جاى آنان، مردانى باتقوا، پاک و مؤمن را منصوب کرد، حاکم پلید شام، معاویه فاسد، چه مصیبتى به بار آورد! و در جنگ صفین چه گذشت؟! و قضیه «حکمیت» چگونه به وجود آمد؟ و نهروانیان چرا به گمراهى کشیده شدند.

حکومت کوتاه على علیه‌السلام، پیوسته در نبرد و مبارزه علیه یغماگران و تجاوزگران به بیت‌المال مسلمین، سپرى شد و اینک رمضان سال چهلم هجری و زمان وعده موعود پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است و شب آخری که علی علیه‌السلام می‌بایست سپیده دم آن، محراب عبادت خود را با خون خویش جلوه بخشد.

زینب سلام‌الله‌علیها که گویا مصیبت و سختی، با سرنوشت او عجین گشته بود، میزبان پدر بود و آخرین دقایق را با پدر عزیز و گرامی خود گذراند.

زینب سلام‌الله‌علیها برای افطار پدر، دو قرص نان جو، اندکی نمک و لیوانی از شیر را بر طبقی ساده نهاد و به حضور آن حضرت آورد. آن شب امام علی علیه‌السلام به قرصی از نان و اندکی نمک بسنده نمود و شیر را هم پس داد، آن‌گاه سپاس خدای مهربان را گفت و ذات بی‌همتای او را ستود و به نماز و نیایش برخاست. (1)

حضرت زینب سلام‌الله‌علیها فرمود:

هنگامی که در آخرین شب، ناآرامی و بی قراری پدر و بسیاری یاد خدا و آمرزش‌خواهی او را دیدم، شب را تا سپیده دم با بیداری او همراه شدم و به او گفتم:

«پدر جان! این بیداری و اضطراب نشانه چیست؟»

فرمود: «من در صبح این شب شهید خواهم شد.» (2)

آری در سحرگاه آن شب، پدر آهسته، آهسته قدم برمی‌داشت، گویی گام‌های آهسته علی بر روی چهره خاکستری زمین کلماتی بود که در آن لحظات غمناک با زمین می‌گفت و گویا پرندگان هم در چنین زمزمه‌ای شرکت داشتند ولی زینب سلام‌الله‌علیها هنوز به جای گام‌های پدر نگاه می‌کرد تا آنجا که چشم توانایی داشت او را با نگاه‌ حسرت‌آمیز بدرقه می‌کرد و قطرات اشکش را نثار قدوم پدر می‌نمود، علی علیه‌السلام نیز آرام آرام به سوی شهادت گام بر می‌داشت.

به هر صورت، آن حضرت به هنگام نماز صبح وارد مسجد کوفه شد و خفته‌گان را برای ادای نماز بیدار کرد. از جمله، خود عبدالرحمن بن ملجم مرادی را که به رو خوابیده بود، بیدار و خواندن نماز را به وی گوش زد کرد. هنگامی که آن حضرت وارد محراب مسجد شد و مشغول خواندن نماز گردید و سر از سجده اول برداشت، نخست شَبِیبُ بْنُ بَجَرَة با شمشیر برّان بر وی هجوم آورد، ولیکن شمشیرش به طاق محراب اصابت کرد و پس از او، عبدالرحمن بن ملجم مرادی فریادی برداشت:

«لِلَّهِ الْحُکْمُ یَا عَلِیُّ لَا لَکَ وَ لَا لِأَصْحَابِک‏.» (3)

و شمشیر خویش را بر فرق نازنین حضرت علی علیه‌السلام فرود آورد و سر مبارکش را در محل سجده‌گاهش شکافت. حضرت علی علیه‌السلام در محراب مسجد، افتاد و در همان هنگام فرمود:

«بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّه‏ فُزتُ و ربّ الکَعبَه؛ (4)

به نام خدا و برای خدا و در راه رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، سوگند به خدای کعبه، رستگار شدم.»

نمازگزاران مسجد کوفه، برخی در پی شبیب و ابن ملجم رفته تا آنها را بیابند و برخی در اطراف حضرت علی علیه‌السلام گرد آمده و به سر و صورت خود می‌زدند و برای آن حضرت گریه می‌نمودند. حضرت علی علیه‌السلام، در حالی که خون از سر و صورت شریفش جاری بود، فرمود:

«هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُه‏؛ (5)

این همان وعده ای است که خداوند متعال و رسول گرامی اش به ما داده‌اند.»

حضرت علی علیه‌السلام که توان ادامه نماز جماعت را نداشت، به فرزندش امام حسن مجتبی علیه‌السلام فرمود که نماز جماعت را ادامه دهد و خود آن حضرت، نمازش را نشسته تمام کرد. (6)

اندکی پس از شنیدن بانگ اذان از مأذنه، فریاد دلخراشی از مسجد به گوش دخت ارجمند علی علیه‌السلام رسید و ترسی مبهم دلش را فشرد، سپس ناله‌ای که از سوی مسجد کوفه بلند بود و هر چه نزدیکتر می‌شد، مطمئن‌تر می‌شد که این فریادها از ضربت خوردن پدر خبر می‌دهد. در این جا زینب سلام‌الله‌علیها یک بار دیگر همه نیروی خود را که نزدیک بود متلاشی شود، جمع کرد و برای استقبال پدر آماده شد.

هنگامی که از ضربت خوردن جان‌سوز پدر آگاه شد، بر چهره زد و گریبان چاک نمود و فریاد برآورد که:

«وَا أَبَتَاهْ وَا عَلِیَّاهْ وَا مُحَمَّدَاهْ وَا سَیِّدَاه!.

ای داد! که بیداد و تاریک اندیشی، پدرم را از ما گرفت!

ای داد که امام علی قربانی عدالت و آزادگی شد!

ای وای که جانشین راستین محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله کشته شد!

ای وای که سالار شایستگان، کشته شد!» (7)

آن گاه امیر مؤمنان علیه‌السلام را حرکت دادند و در میان توفانی از اشک و آه و شیون و فریاد مردم به خانه آوردند و در حجره نزدیک مصلای خود خوابانیدند.

زینب سلام‌الله‌علیها اشک می‌ریخت و صحنه‌های زندگی پدرش مقابل دیدگان غرق در اشکش مجسم می‌شد.

در صبح این روز مردم کوفه از امام علی علیه‌السلام عیادت کردند، محمد حنفیه گفت: وقتی صبح شد، حضرت اجازه داد، تا مردم به حضورش بیایند. و مردم وارد شده، سلام می کردند. حضرت جواب می‌داد و می‌فرمود: «ایها الناس سلونی قبل ان تفقدونی و خففوا سؤالکم لمصیبة امامکم…؛

ای مردم! سؤال کنید قبل از اینکه مرا نیابید، اما پرسشهایتان را به خاطر آسیبی که بر امامتان رسیده است سبک کنید. با این سخن ناله از جمعیت برخاست.» (8)

درست شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود و واپسین ساعت‌های حضور امیرمؤمنان علیه‌السلام در خانه و کنار فرزندان ارجمندش، که دخت فرزانه‌اش زینب سلام‌الله‌علیها کنار تخت پدر نشسته و محو چهره ملکوتی او بود.

زینب سلام‌الله‌علیها خود را بر روی سینه پدر افکند و گفت:

«پدر جان! از ام أیمن سخنی در مورد رویداد کربلا شنیده‌ام، اینکه دوست دارم آن را از زبان شما بشنوم.»

آن حضرت فرمود:

«دختر سرفرازم، آن روایت، همان گونه است که ام أیمن برایت آورده است، و من گویی هم اینک تو و دیگر بانوان خاندانت را در همین شهر، در بند اسارت خودکامگان تاریک اندیش و سیاهکار می‌نگرم، آن هم در حالی که حقوق و آزادی و امنیت شما پایمال شده و در بیم آن هستید که مباد اوباش دست نشانده استبداد و انحصار بر شما یورش آورند و خونتان را بر زمین ریزند. دخترم! شما را به شکیبی قهرمانانه سفارش می‌کنم، شکیب، آری، شکیبی هوشمندانه و دلیرانه، پس باید در این مصیبت ناگوار شکیبا باشید. سوگند به آن که دانه را شکافت و جنین را آفرید، آن روز دوست خدا در روی زمین به غیر از شما و شیعیان و دوستان شما نباشد.» (9)

آن گاه دیدند که آن بنده برگزیده خدا پس از وصیت به یکتایی خدا و رسالت پیامبرش گواهی داد و برای همیشه این جهان را بدرود گفت.

درست در این لحظه غم انگیز بود که دو دختر سرفراز امیرمؤمنان علیه‌السلام و همه بانوان خاندان وحی ناله سردادند و گریبان چاک زدند و بر چهره‌ها نواختند و با اوج گرفتن صدای شیون و فریاد از سرای علی علیه‌السلام، مردم کوفه دریافتند که فاجعه‌ای سهمگین روی داده و روح بلند آن حضرت به ملکوت پر کشیده است.

بر اساس وصیت آن حضرت فرزندانش به پا خاستند و شبانه آن نازنین بدن را غسل دادند.

پس از پایان یافتن مراسم غسل، امام مجتبی علیه‌السلام خواهرش زینب سلام‌الله‌علیها را صدا زد و از او خواست تا باقیمانده حنوط پیامبر را، که فرشته وحی از بهشت برای آن حضرت آورده بود، بیاورد. زینب سلام‌الله‌علیها بی‌درنگ آن را آورد. هنگامی که آن را گشود بوی دل‌انگیزش، فضای خانه را معطر ساخت.

على مرتضى علیه‌السلام شربت شهادت نوشید و دعوت حق را لبیک گفت. (10)

علی علیه‌السلام شهید شد و زینب فریادگر را به یادگار گذاشت تا کاخ خفقان یزید را که حق را تحریف شده به جامعه اسلامی تحویل داد به لرزه در آورد.

علی علیه‌السلام شهید شد ولی زینبی به یادگار گذاشت که دنباله مسئولیت او را گرفته حقیقت را در اجتماعی ننگین زنده بدارد، او شهید شد ولی دختری چون زینب سلام‌الله‌علیها به جامعه اسلامی تحویل داد که چون مادرش حقایق را روشن سازد و بسان خود او با شمشیر بیان از حق و حقیقت و عدالت حمایت کند، آری!

او شهید شد ولی دختری شجاع از خود باقی گذاشت که به دنبال قیام حسین عزیزش آنهایی را که می‌خواهند این انقلاب را به نفع یزید و عُمّال کثیفش تمام کنند، فریاد زده و رسوایشان سازد.

بدین سان زینب سلام‌الله‌علیها، پدری را از دست داد که علاوه بر مقام پدری، هم مراد و مرشد او و هم یکی از دو پدر امت بود، با شهادت علی علیه‌السلام، احساس غربت و ماتم او زیادتر گردید و خاطرات وفات رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله و شهادت مظلومانه ی مادر تجدید شد و صحنه‌های جانگداز گذشته، از غصب حق و سکوت جانکاه علی علیه‌السلام در خاطرش زنده شده و او را بیشتر رنج داد.

اگر فصول اندوه او اینجا هم پایان می‌یافت، زینب سلام‌الله‌علیها هر آینه غم‌هایش را در سینه نگه می‌داشت و در همه آنها، تنها رضای خداوند متعال را طلب می‌کرد، اما سلسله شدائد و غم‌ها پایان نیافت و کینه امویان آرام نشد و حوادث پی در پی، پیش آمد.

علی علیه‌السلام شهید شد ولی مسؤولیتش دخترش تازه آغاز شد.


1) منتهی الامال، ج1، ص321.

2) منتهی الامال، ج1، ص326.

3) الإرشاد، شیخ مفید، ج‏1، ص 20.

4) الکافی، ج‏3، ص 197.

5) الکافی، ج‏3، ص 167.

6) منتهی الامال، ج1، ص328-330.

7) منتهی الامال، ج1، ص330.

8) منتهی الامال، ج1، ص338.

9) ریاحین الشریعه، ذبیح‌الله محلاتی، ج 3، ص 64.

10) منتهی الامال، ج1، ص343-344.