جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

زینب سلام‌الله‌علیها امانت من نزد توست

زمان مطالعه: 2 دقیقه

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در هنگام احتضار، فرزندانش را جمع کرد و مشغول وصیت به آنها شد، در این هنگام زینب سلام‌الله‌علیها نزد پدر بزرگوارش شتافت و عرض کرد:

«پدر جان! می‌خواهم یکی از برادرانم برای حفظ و حراست من متعهد شود.»

حضرت فرمود: «دخترم! اینها برادرانت هستند، هر کدام را خواستی برای این کار انتخاب کن، این حسن و این حسین علیهما‌السلام است.»

زینب سلام‌الله‌علیها عرض کرد:

«حسن و حسین علیهماالسلام امام و سرور من هستند و من خدمتگزار آنها هستم، ولی از برادران دیگرم انتظار خدمت دارم. چون شاید در زندگی قصد سفر داشته باشم، به این دلیل می‌خواهم یکی از آنها حفاظت و خدمت مرا در سفر و حضر متعهد شود.»

مولا علیه‌السلام فرمود: «هر کدام را خواستی انتخاب کن.»

زینب سلام‌الله‌علیها نگاهش را به سوی برادرانش انداخت، او کسی را برای مطلب خود غیر از قمر بنی‌هاشم ابوالفضل العباس علیه‌السلام انتخاب نکرد.

به عباس علیه‌السلام اشاره و عرض کرد: «پدر جان! برادرم عباس را می‌گویم.»

امیرالمؤمنین به عباس علیهما‌السلام فرمود: «پسرم! نزدیک‌تر بیا.»

عباس نزد مولا رفت. مولا دست زینب سلام‌الله‌علیها را گرفت و در دست عباس گذاشت و فرمود:

» بَنِی! هَذِهِ وَدِیعَةٌ مِنِّی إلیک؛

پسرم! این زینب، امانت من نزد توست.»

در حالی که اشک چشم عباس علیه‌السلام بر گونه‌هایش جاری بود عرض کرد:

«پدر جان، چشم تو را روشن می‌کنم و تمام توان خود را در نگهداری و حفاظت از خواهر عزیزم زینب سلام‌الله‌علیها به کار می‌برم.»

با این سخن عباس علیه‌السلام اشک امام علی علیه‌السلام نیز بر صورت رنجورش جاری شد. (1)

آری، فرزند دلبند امیرمؤمنان علی علیه‌السلام چه شایسته به قول خود وفا کرد و از خواهر عزیزش زینب سلام‌الله‌علیها دفاع کرد و جان خود را فدا نمود.

شاعر چه زیبا سروده است:

قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق

در روز حشر رتبه او آرزو کنند

عباس نامدار که شاهان روزگار

از خاک کوی او طلب آبرو کنند

درگاه او چو قبله ارباب حاجت است

باب الحوایجش همه جا گفت و گو کنند

بی دست ماند و داد خدا دست خود به او

آنان که منکرند بگو رو به رو کنند

گر دست او نه دست خدایی است پس چرا

از شاه تا گدا همه روی سوی او کنند

سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد

می‌خواست آب کوثرش اندر گلو کنند (2)

شاعر دیگری می‌گوید:

عقل گفتا که بخور آب اگر تشنه لبی

عشق گفتا که مخور آب مگر بی‌ادبی

عقل گفتا که بر این آب نگاه تو بود

عشق گفتا که حسین چشم به راه تو بود

آری، زبان حال آن حضرت هم چنین بود:

شرط وفا به عالم امکان نشان دهم

آب فرات در کف و لب تشنه جان دهم

من آب نوشم و شه کونین تشنه لب!

کی آبروی خویش را به آب روان دهم؟

مأمورم آن که آب رسانم به خیمه گاه

بر کودکان خسرو لب تشنگان دهم


1) چهره درخشان قمر بنی‌هاشم علیه السلام، علی ربانی خلخالی، ج 3، ص 57-58.

2) شاعر: سیدعباس جوهری (ذاکر).