امام حسین علیهالسلام از مدینه به سوی مکه حرکت کرد، چون به منزل «خزیمیه» رسیدند و یک شبانهروز در آن جا اقامت کرد، صبح گاه، زینب سلاماللهعلیها در خدمت برادر شد و عرض کرد:
«آیا تو را به کلامی که دوش شنیدم خبر بدهم؟»
فرمود:«چه شنیدی؟»
عرض کرد:
«نیمه شب از خیمه بیرون آمدم، شنیدم هاتفی این اشعار را میخواند:
أَلَا یَا عَیْنُ فَاحْتَفِلِی بِجَهْدٍ
وَ مَنْ یَبْکِی عَلَى الشُّهَدَاءِ بَعْدِی
عَلَى قَوْمٍ تَسُوقُهُمُ الْمَنَایَا
بِمِقْدَارٍ إِلَى إِنْجَازِ وَعْدٍ؛ (1)
ای چشم بیدار باش و بسیار گریه کن؛ بعد از من چه کسی بر شهیدان خواهد گریست؟ بر قومی گریه کن که مرگ، آنان را حرکت میدهد و در پی آنان است تا این که به میعادگاه برسند.»
امام حسین علیهالسلام به خواهر فرمود:
«یَا أُخْتَاه! کُلُّ الَّذِی قُضِیَ فَهُوَ کَائِنٌ؛ (2)
خواهرم! هر آنچه در تقدیر است، انجام میشود.» (3)
پس از آن کوفیان با دعوت از امام و ارسال نامههای زیاد و اعلام آمادگی بیعت اهل کوفه با امام، ایشان را دعوت کردند که به کوفه بروند؛ امام هم با خاندانش به سمت کوفه حرکت کرد که در کربلا و در آن بیابان گرم و سوزان او را شهید و خانوادهاش را اسیر کردند.
آری، آنچه زینب سلاماللهعلیها در کربلا شاهد بود و آنچه که در هنگام رفتن به کوفه و شام دید و کشید، غیر قابل توصیف است.
او که بارها حسین علیهالسلام را در آغوش پیامبر صلیاللهعلیهوآله و بارش باران بوسههای آن حضرت را بر چهره و بر لبهای او دیده بود، همان چهره معصوم را در گودال قتلگاه بر روی خاک افتاده! دید و دردآورتر این که سر خونین او را بر سر نیزه و لب گلگونش را درون تشت زر مشاهده کرد!
زینب سلاماللهعلیها در تمام این ماجرا شریک مصائب و گرفتاریهای برادر بود و هیچ گاه از حسین علیهالسلام جدا نشد، حتی پس از شهادت عزیزانش دورنمای آیندهای سخت و در نهایت شیرین را در نظر گرفت و با کاروان اسیران حرکت کرد، هرچند صحنههای غم و درد بسیار بود، غصه کمی یاران و زیادی دشمنان، از تشنگی امام و یاران، از بیطاقتی زنان و کودکان، اما او رسالتى به بزرگى رسالت امام حسین علیهالسلام در این نهضت نجاتدهنده را براى خود احساس مى کرد.
1) بحار الأنوار، ج44، ص 372.
2) عوالم العلوم و المعارف، ج11، ص 961.
3) ریاحین الشریعه، ذبیحالله محلاتی، ج3، ص77.