«چند روزی که از میلاد حضرت عباس علیهالسلام گذشت، زینب کبری سلاماللهعلیها در حالی که عباس علیهالسلام را در آغوش داشت، خدمت پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد و عرض کرد: از وقتی که این نوزاد به دنیا آمد، قلب خود را وابسته و متعلق به او میبینم.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «چون او کفیل (حافظ و نگهبان) توست.»
عرض کرد: «کفیل من!»
فرمود: «آری، اما تو از او جدا میشوی و او هم از تو مفارقت میکند.»
زینب سلاماللهعلیها عرض کرد: «پدر جان! آیا او مرا رها میکند یا من از او جدا میشوم؟»
علی علیهالسلام فرمود:
«بلکه تو از او جدا میشوی، اما نه این که او زنده باشد، در آن هنگام عباس علیهالسلام روی زمین گرم و سوزان کربلا با دستهای جدا شده از بدن و فرق شکافته از عمود آهنین دشمن از تو جدا میشود.»
در این لحظه زینب سلاماللهعلیها با صدای بلند فریاد زد: «وا عباساه!» (1)
1) چهره درخشان قمر بنیهاشم علیه السلام، علی ربانی خلخالی، ج 3، ص 57.