فضای اطاق پیامبر صلیاللهعلیهوآله سرشار از غم و اندوه بود، گویی فراق نزدیک شده بود، پیامبر لحظهای به هوش آمد و چشمان تبدار و پر اضطرابش را به چهره یکایک اصحاب دوخت، مردانی که به زودی سرنوشت مردم و اسلام را به دست خواهند گرفت، گویی میخواست چیزی بگوید، لحظهای غرق اندیشهای عمیق و دردناک شد، آینده امتش او را از درد احتضار بیشتر رنج میداد، اشک بر گونههایش جاری شد گویی به تردید دردآوری دچار شده ناگهان مثل این که تصمیمی گرفته باشد به اصحاب خطاب فرمود:
«برای من لوح و دوات بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید.» (1)
یکی از اصحاب برخاست تا آن را بیاورد که ناگهان سر و صدا بلند شد عدهای جنجال راه انداختند که پیامبر هذیان میگوید. (2)
زینب سلاماللهعلیها در کنجی ایستاده بود و این صحنه دردناک را از نزدیک مینگریست.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله سخت رنجیده شد و این کشمکش زشت را در آخرین لحظه حیات نتوانست تحمل کند سران قوم در حالی که مانع آوردن دوات و قلم شدند از او مکرر میپرسیدند که میخواهد چه بنویسد؟
سپس پیامبر در میان همهمه اصحاب، نگاهش را که از غمی بزرگ لبریز بود به نقطهای دور دست دوخت و دیگر چیزی نگفت. اصحاب نیز هیچ نگفتند، گویی آن روز در میان جمع کسی نبود که معنی این سکوت را نداند حضار دانستند که دیگر پیغمبر چیزی نخواهد گفت و سکوتش را در سومین سفارش بزرگش نخواهد شکست، حضار هم برخاستند و بی هیچ سخنی رفتند.
نرفتن ابوبکر و عمر بنا به دستور اکید او با اسامه به جنگ و سرپیچی آنان از فرمان مطاعش و نسبت هذیان دادن عمر به پیامبر و منع وصیتش و خلاصه متلاشی شدن مردم از کنارش در حالی که سومین سفارش او را نشنیده بودند؛ زینب سلاماللهعلیها نواده رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این حوادث را تماشا کرد و اندوه کودکانهاش دقیقه به دقیقه افزون شد، پیغمبر صلیاللهعلیهوآله چشمهایش را باز کرد و به فاطمه سلاماللهعلیها اشاره کرد، او نیز سرش را بر چهره پدر خم نمود و برداشت و گریست، زینب سلاماللهعلیها نیز همراه مادر اشک میریخت. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که تحمل بیتابی تنها دخترش را نداشت دوباره به او اشاره کرد، فاطمه سلاماللهعلیها سرش را بر روی چهره پدر خم نمود و برداشت ولی این بار لبخندی از سر رضایت بر چهرهاش نشست. هر چند زینب سلاماللهعلیها نمیدانست لبخند مادرش به این جهت است که نخستین کسی خواهد بود که به جد بزرگوارش میپیوندد. (3)
زینب سلاماللهعلیها ناظر بود، که پیامبر دیگر نتوانست سخن بگوید، سر پیامبر بر دامان پدر بزرگوارش علی علیهالسلام بود، چیزی نگذشت که رویای زینب سلاماللهعلیها تعبیر شد.
1) منتهی الامال، ج1، ص202.
2) تاریخ چهارده معصوم، محمدباقرمجلسی، باب اول، ص87.
3) منتهی الامال، ج1، ص 204.