از قنبر غلام امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده:
روزی در مسجد پیامبر نشسته بودیم و امیرالمؤمنین علیهالسلام در جمع ما بود و ما را موعظه میفرمود، مردی اعرابی آمد و از حضرت چیزی درخواست کرد، آن گاه امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
«ای قنبر! به منزل برو و به بانوی خود زینب دختر فاطمه علیهماالسلام بگو: فلان کیسه را به تو بدهد و بیاور.»
من نیز به منزل امیرالمؤمنین علیهالسلام رفتم. از داخل منزل امام صدای شادی و سرور شنیده میشد. از فضه خدمتکار علت شادی زنان را پرسیدم و او گفت:
«همین الآن پسر امیرالمؤمنین علیهالسلام به دنیا آمد.»
گفتم: از کدام یک از همسران حضرت؟
گفت: «از ام البنین فاطمه بنت حزام سلاماللهعلیها.»
بانوی من زینب دختر فاطمه زهرا علیهماالسلام به من فرمود که به تو بگویم: «وقتی نزد امیرالمؤمنین علی علیهالسلام برگشتی به آن حضرت بشارت این نوزاد را بده و از اسم و کنیه و لقب این نوزاد سؤال کن.»
من نیز شاد و خوشحال به مسجد آمدم پس از دادن امانتی به امام عرض کردم: «ای آقای من! به شما بشارت میدهم؛ بشارت بزرگی!»
فرمود: «خیر است ای قنبر! این بشارت چیست؟»
عرض کردم: ای آقای من، پسرتان به دنیا آمد.
فرمود: «از کدام یک (از همسرانم)؟»
عرض کردم: از فاطمه امالبنین سلاماللهعلیها.
امام فرمود: «چه کسی این خبر را به تو داد؟»
عرض کردم: خادمه شما فضه گفت که زینب دختر فاطمه علیهماالسلام میگوید: مولایت را به این نوزاد بشارت بده و از اسم و کنیه و لقب او سؤال کن.
وقتی حضرت علیهالسلام این بشارت را شنید از خوشحالی صورتش گل انداخت و فرمود:
«ای قنبر، برای این نوزاد مقام بزرگی نزد خداست و اسامی و القاب او زیاد است. برای نامگذاری و کنیه او، خودم به منزل میروم.»
امام برخاست و به منزل رفت بعد از ورود به منزل، دخترش زینب سلاماللهعلیها را صدا زد و فرمود:
«دخترم زینب! پسرم را نزد من بیاور.»
زینب سلاماللهعلیها درحالی که برادر نوزادش را در پارچهای سفید پیچیده بود، خدمت پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید، تبریک گفت و نوزاد را به آن بزرگوار داد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام نوزاد را گرفت، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت.
زینب کبری سلاماللهعلیها بعد از فراغت پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام از مراسم سنت میلاد، رو به آن حضرت کرد و پرسید:«پدر جان! اسم و کنیه این نوزاد چیست؟»
امام فرمود:«دخترم، اسم او عباس، کنیه او ابوالفضل، ولی القاب او زیاد است؛ از جمله آنها قمر بنیهاشم و سقّا است.»
زینب سلاماللهعلیها به پدر عرض کرد:
«پدر جان! اسم او عباس است، در این نوزاد هم علامت شجاعت و دلاوری دیده میشود. کُنیهاش ابوالفضل است، در این مولود هم نشانه شهامت و برتری هست؛ لقب قمر بنیهاشم، هم نشانه درخشندگی و جمال اوست؛ ولی معنای سقا چیست؟ آیا برادرم سقا است؟»
امیرالمؤمنین علیهالسلام در جواب فرمود:
«دخترم! نه آن طور که تو فکر میکنی، سقایی شغل و حرفه او نیست، بلکه او اهل و عشیره خود را سقایت میکند، او ساقی تشنگان کربلاست!»
هنگامی که زینب کبری سلاماللهعلیها نام کربلا را شنید، رنگ صورتش تغییر کرده، بغض گلویش را فشرد و اشک بر صورتش جاری گشت.
حضرت فرمود:
«زینبم! گریه مکن، برادرت را بگیر که سرنوشت شما مشترک است.»
زینب سلاماللهعلیها نوزاد را گرفت و به سوی مادرش برگرداند. ام البنین سلاماللهعلیها به استقبال زینب سلاماللهعلیها شتافت و از اسم و کنیه و لقب فرزندش سؤال کرد.
زینب سلاماللهعلیها نیز به او فرمود:
«اسم این نوزاد، عباس، کُنیهاش ابوالفضل و لقب او قمر بنیهاشم است.»
وقتی امالبنین سلاماللهعلیها لقب قمر بنیهاشم را شنید فریاد شادی سر داد و از خوشحالی صورتش گل انداخت.(1)
1) چهره درخشان قمر بنیهاشم علیه السلام، علی ربانی خلخالی، ج 3، ص 57.